<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>سرباز گمنام</title>
		<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>@ شهید سیاهکالی @</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/شهید-سیاهکالی</link>
			<pubDate>14:20:00 +0330 چهارشنبه، 17 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">@ داستان های مذهبی و قرآنی@</category>
<category domain="alt">شهید</category>			<guid isPermaLink="false">1416126@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;یادت باشه یادم هست&lt;/span&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/download-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;456&quot; height=&quot;456&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعات آخر ٍ بدرقه، همسرم گفت «دوری از تو برایم سخت است، من آنجا در کنار دوستانم و پشت تلفن نمی توانم بگویم دوستت دارم، نمی توانم بگویم دلم برایت تنگ شده، چه کنم؟». یاد همسر یکی از شهدا افتادم، به حمید گفتم: «هر زمان دلت تنگ شد بگو یادت باشه و من هم خواهم گفت یادم هست…»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این طرح را پسندید و با خوشحالی هنگام پایین رفتن از پله های خانه بلندبلند می گفت «یادت باشه، یادت باشه» و من هم با لبخند درحالی که اشک می ریختم و آخرین لحظات بودن با معشوقم را در ذهن حک می کردم پاسخ می دادم «یادم هس ت …یادم هس ت …»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حمیدم رفت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سخت تر از سخت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدار بعدی ما در معراج شهدای قزوین، سخت تر از سخت بود… در تمام لحظات قبل از این دیدار به خودم می گفتم چیزی نشده، رفتن حمید دروغ است، حمیدم که سه روز پیش با او تلفنی صحبت کردم، اتفاقی برای او نیفتاده است.&lt;br /&gt;بعد از نوشتن، آن را به من داد و سخت ترین کار ممکن را از من خواست. گفت بخوان… با گریه خواندم. گفت نه بار دیگر بخوان، باید قوی و باشهامت و پر از صلابت به مانند همسران شهدا آن را بخوانی…تمرین کن تا هنگام شهادت بتوانی آن را راحت برای همه بخوانی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی وقتی از پله های معراج بالا رفتم و پیکرش را دیدم با خود می گفتم الآن دست می زنم و می بینم که تمام این لحظات که عمری بر من گذشت خواب است؛ اما وقتی دیدم و لمسش کردم بدن و صورت سردش را یاد افتادم که همیشه دست های سردش را به من می داد و می گفت فرزانه جان با دست هایت گرمم کن؛ و من در آن لحظه تصمیم گرفتم با دست هایم گرمش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یاد گریه شب آخر افتادم که حمید به من گفت «فرزانه دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمی توانی بلرزانی». برای همین سرم را کنار صورتش بردم و گفتم مرا ببخش که در شب آخر دلت را لرزاندم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیکرش را می بوسیدم و با گریه می گفتم دوستت دارم عزیزم؛ یادت هست همیشه وقتی از مأموریت به خانه برمی گشتی برای من گل می خریدی، حالا ازاین پس من باید برای تو گل بیاورم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگام خاک سپاری خاک مزارش را می بوسیدم و می گفتم ای خاک تا ابد همسرم را از طرف من ببوس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; controls=&quot;controls&quot; width=&quot;630&quot; height=&quot;315&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/12520989-1077-b__5720.jpg&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/شهید-سیاهکالی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #008000;">یادت باشه یادم هست</span><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/download-1.jpg" alt="" width="456" height="456" /></p>
<p>ساعات آخر ٍ بدرقه، همسرم گفت «دوری از تو برایم سخت است، من آنجا در کنار دوستانم و پشت تلفن نمی توانم بگویم دوستت دارم، نمی توانم بگویم دلم برایت تنگ شده، چه کنم؟». یاد همسر یکی از شهدا افتادم، به حمید گفتم: «هر زمان دلت تنگ شد بگو یادت باشه و من هم خواهم گفت یادم هست…»</p>
<p>این طرح را پسندید و با خوشحالی هنگام پایین رفتن از پله های خانه بلندبلند می گفت «یادت باشه، یادت باشه» و من هم با لبخند درحالی که اشک می ریختم و آخرین لحظات بودن با معشوقم را در ذهن حک می کردم پاسخ می دادم «یادم هس ت …یادم هس ت …»</p>
<p>و حمیدم رفت…</p>
<p>سخت تر از سخت</p>
<p>دیدار بعدی ما در معراج شهدای قزوین، سخت تر از سخت بود… در تمام لحظات قبل از این دیدار به خودم می گفتم چیزی نشده، رفتن حمید دروغ است، حمیدم که سه روز پیش با او تلفنی صحبت کردم، اتفاقی برای او نیفتاده است.<br />بعد از نوشتن، آن را به من داد و سخت ترین کار ممکن را از من خواست. گفت بخوان… با گریه خواندم. گفت نه بار دیگر بخوان، باید قوی و باشهامت و پر از صلابت به مانند همسران شهدا آن را بخوانی…تمرین کن تا هنگام شهادت بتوانی آن را راحت برای همه بخوانی…</p>
<p>حتی وقتی از پله های معراج بالا رفتم و پیکرش را دیدم با خود می گفتم الآن دست می زنم و می بینم که تمام این لحظات که عمری بر من گذشت خواب است؛ اما وقتی دیدم و لمسش کردم بدن و صورت سردش را یاد افتادم که همیشه دست های سردش را به من می داد و می گفت فرزانه جان با دست هایت گرمم کن؛ و من در آن لحظه تصمیم گرفتم با دست هایم گرمش کنم.</p>
<p>به یاد گریه شب آخر افتادم که حمید به من گفت «فرزانه دلم را لرزاندی اما ایمانم را نمی توانی بلرزانی». برای همین سرم را کنار صورتش بردم و گفتم مرا ببخش که در شب آخر دلت را لرزاندم…</p>
<p>پیکرش را می بوسیدم و با گریه می گفتم دوستت دارم عزیزم؛ یادت هست همیشه وقتی از مأموریت به خانه برمی گشتی برای من گل می خریدی، حالا ازاین پس من باید برای تو گل بیاورم.</p>
<p>هنگام خاک سپاری خاک مزارش را می بوسیدم و می گفتم ای خاک تا ابد همسرم را از طرف من ببوس.</p>
<p> </p>
<p><video style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" controls="controls" width="630" height="315"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/12520989-1077-b__5720.jpg" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/شهید-سیاهکالی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/شهید-سیاهکالی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1416126</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># چگونه مقاله بنویسیم ؟#</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/چگونه-مقاله-بنویسیم-5</link>
			<pubDate>14:00:00 +0330 چهارشنبه، 17 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">@ داستان های مذهبی و قرآنی@</category>
<category domain="alt">مقاله</category>			<guid isPermaLink="false">1415980@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #339966;&quot;&gt;ارکان مقاله‌نویسی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ol&gt;
&lt;li&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;وحدت موضوع:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مقاله باید حول یک موضوع مشخص نوشته شود. نباید مرتب از این شاخه به آن شاخه پرید و خواننده را در میان داده‌های متفاوت و بی‌ربط سرگردان کرد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;وحدت زمان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نویسنده باید زمان مقاله را از ابتدا تا به انتها ثابت نگاه دارد. اگر قرار است رویدادی در دوران حاضر بررسی شود نباید در میانهٔ مقاله به بررسی جوانب همان موضوع در عصر قاجار پرداخت. دقت شود این امر تناقضی با آوردن مقایسه‌های تاریخی ندارد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;وحدت مکان:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مکان مقاله نیز باید ثابت نگاه داشته باشد. اگر مقاله دربارهٔ پدیده‌ای در ایران نوشته می‌شود نباید در پایان، سر از تحلیل همان موضوع در شیلی درآوریم!&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;انسجام:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکپارچگی مهمترین ویژگی هر مقاله است که به تمامی بخش‌های یک نوشتار بازمی‌گردد. کلمات و جملات در یک مقاله درست مانند حلقه‌های زنجیر به یکدیگر بسته‌اند. نویسنده باید با هنر نویسندگی و قدرت استدلال خود، موضوع را بپروراند و خواننده را به نتیجهٔ دلخواه برساند. هر گونه آشفتگی و پراکندگی در ساختار مقاله و نکات و جملاتی که تکه‌تکه پایه‌های عرضهٔ یک اندیشه را تشکیل می‌دهند، نویسندهٔ مقاله را در موفقیت ناکام خواهد کرد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span style=&quot;color: #3366ff;&quot;&gt;استنتاج:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر مقاله با هدف رساندن یک پیام نوشته می‌شود. ممکن است نتیجه‌گیری در پایان مقاله و پس از بهره‌گیری از دلایل مختلف، آورده شود. ممکن است نویسنده پیام مقاله را در ابتدا بیاورد و سپس به استدلال بپردازد. حتی ممکن است نویسنده زیر فشار سانسور، با زبردستی منظور خود را در لابلای پاراگراف‌های مطلب بگنجاند. اما به هر صورت مقاله باید دارای نتیجه‌گیری باشد. تفاوت مهم مقاله و یادداشت در همین جاست. زیرا لزوماً در یادداشت نتیجه‌گیری خاصی وجود ندارد بلکه بیشتر تذکر و یادآوری یک موضوع مد نظر است.&lt;/li&gt;
&lt;/ol&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/download.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;549&quot; height=&quot;316&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/چگونه-مقاله-بنویسیم-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p> </p>
<p><span style="color: #339966;">ارکان مقاله‌نویسی</span></p>
<ol>
<li><br /><span style="color: #3366ff;">وحدت موضوع:</span><br />مقاله باید حول یک موضوع مشخص نوشته شود. نباید مرتب از این شاخه به آن شاخه پرید و خواننده را در میان داده‌های متفاوت و بی‌ربط سرگردان کرد.</li>
<li><span style="color: #3366ff;">وحدت زمان:</span><br />نویسنده باید زمان مقاله را از ابتدا تا به انتها ثابت نگاه دارد. اگر قرار است رویدادی در دوران حاضر بررسی شود نباید در میانهٔ مقاله به بررسی جوانب همان موضوع در عصر قاجار پرداخت. دقت شود این امر تناقضی با آوردن مقایسه‌های تاریخی ندارد.</li>
<li><span style="color: #3366ff;">وحدت مکان:</span><br />مکان مقاله نیز باید ثابت نگاه داشته باشد. اگر مقاله دربارهٔ پدیده‌ای در ایران نوشته می‌شود نباید در پایان، سر از تحلیل همان موضوع در شیلی درآوریم!</li>
<li><span style="color: #3366ff;">انسجام:</span><br />یکپارچگی مهمترین ویژگی هر مقاله است که به تمامی بخش‌های یک نوشتار بازمی‌گردد. کلمات و جملات در یک مقاله درست مانند حلقه‌های زنجیر به یکدیگر بسته‌اند. نویسنده باید با هنر نویسندگی و قدرت استدلال خود، موضوع را بپروراند و خواننده را به نتیجهٔ دلخواه برساند. هر گونه آشفتگی و پراکندگی در ساختار مقاله و نکات و جملاتی که تکه‌تکه پایه‌های عرضهٔ یک اندیشه را تشکیل می‌دهند، نویسندهٔ مقاله را در موفقیت ناکام خواهد کرد.</li>
<li><span style="color: #3366ff;">استنتاج:</span><br />هر مقاله با هدف رساندن یک پیام نوشته می‌شود. ممکن است نتیجه‌گیری در پایان مقاله و پس از بهره‌گیری از دلایل مختلف، آورده شود. ممکن است نویسنده پیام مقاله را در ابتدا بیاورد و سپس به استدلال بپردازد. حتی ممکن است نویسنده زیر فشار سانسور، با زبردستی منظور خود را در لابلای پاراگراف‌های مطلب بگنجاند. اما به هر صورت مقاله باید دارای نتیجه‌گیری باشد. تفاوت مهم مقاله و یادداشت در همین جاست. زیرا لزوماً در یادداشت نتیجه‌گیری خاصی وجود ندارد بلکه بیشتر تذکر و یادآوری یک موضوع مد نظر است.</li>
</ol>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/download.jpg" alt="" width="549" height="316" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/چگونه-مقاله-بنویسیم-5">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/چگونه-مقاله-بنویسیم-5#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1415980</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># حجاب #</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-941</link>
			<pubDate>14:12:00 +0330 شنبه، 13 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">@ داستان های مذهبی و قرآنی@</category>
<category domain="alt">سخنرانی کوتاه دختران بی حجاب $</category>			<guid isPermaLink="false">1405500@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من شکایت دارم…&lt;br /&gt;از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست&lt;br /&gt;از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛&lt;br /&gt;چـــــرا نمی فهمی؟&lt;br /&gt;این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد&lt;br /&gt;حـــُرمــت دارد !&lt;video style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/3ea47b02561fcabe33dd4aeda0ca387220348267-720p-2.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-941&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p> </p>
<p>من شکایت دارم…<br />از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست<br />از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛<br />چـــــرا نمی فهمی؟<br />این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد<br />حـــُرمــت دارد !<video style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/3ea47b02561fcabe33dd4aeda0ca387220348267-720p-2.mp4" type="video/mp4" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-941">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-941#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1405500</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># داستان های مذهبی #</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/داستان-های-مذهبی</link>
			<pubDate>13:58:00 +0330 شنبه، 13 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">@ داستان های مذهبی و قرآنی@</category>			<guid isPermaLink="false">1405495@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ا&lt;span style=&quot;color: #333399;&quot;&gt;حترام على بن جعفر به امام جواد عليه السّلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #808080; color: #800080;&quot;&gt;@بسم الله الرحمن الرحیم@&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;شيخ كلينى (ره) از محمّد بن حسن بن عماد روايت مى‌كند كه گفت: من در حضور على بن جعفر (عموى امام رضا عليه السّلام) در مدينه نشسته بودم، دو سال بود كه در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، نزد او مى‌رفتم و احاديثى را كه از برادرش امام كاظم عليه السّلام شنيده بود، مى‌فرمود و من مى‌نوشتم، (و شاگرد او بودم) در اين هنگام ناگاه ديدم ابو جعفر (حضرت جواد عليه السّلام در سنين كودكى) در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر او وارد شد، على بن جعفر [با آن سنّ و سال]تا حضرت جواد عليه السّلام را ديد، شتابان برخاست با پاى برهنه و بدون رداء، به سوى حضرت جواد عليه السّلام رفت و دست او را بوسيد، و احترام شايان به او نمود، حضرت جواد عليه السّلام به او فرمود: «اى عمو بنشين، خدا تو را رحمت كند» .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;على بن جعفر گفت: «اى آقاى من، چگونه بنشينم، با اينكه تو ايستاده‌اى؟» .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;هنگامى كه على بن جعفر (ع) به مجلس درس خود بازگشت، اصحاب و شاگردانش، او را سرزنش كردند و به او گفتند: «تو عموى پدر او (حضرت جواد عليه السّلام) هستى، در عين حال اين گونه در برابر او كوچكى مى‌كنى (و دستش را مى‌بوسى) و. . . ؟» .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;على بن جعفر گفت: ساكت باشيد، آنگاه ريش خود را به دست گرفت و گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;اذا كان اللّه عزّ و جلّ لم يؤهّل هذا الشّيبة، و اهّل هذا الفتى، و وضعه حيث وضعه، انكر فضله، نعوذ باللّٰه ممّا تقولون، بل انا له عبد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff; color: #99cc00;&quot;&gt;: «اگر خداوند اين ريش سفيد را شايستۀ(امامت) ندانست، و اين كودك را شايسته دانست و به او چنان مقامى داد، من فضيلت او را انكار كنم، پناه به خدا از سخن شما، من بندۀ او هستم».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1) اصول كافى، ج 1، ص 322&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #333399;&quot;&gt;ما باید علاوه بر محب اهل بیت بودن غرق در ولایت نیز باشیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;?الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;h2&gt;&lt;a href=&quot;http://dastanquran.blogfa.com/post/1711&quot;&gt;وصل یار&lt;/a&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div class=&quot;postbody&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;postcontent&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;19 سال متوالی به مکه رفتم تا خدمت امام زمان (عج ) تشرف پیدا کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;سال آخری که آمدم نا امید ودلگیر بودم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;با خود گفتم دیگر فایده ندارد چقدر منتظر باشم گویا لیاقت ندارم برای زیارت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;در همین حال بودم که به من الهام شد برای دیدار سال آینده بیا تا حضرت را ببینی&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;سال بیستم فرا رسید&amp;#8221; با دلی پر از امید و عشق کنار کعبه نشستم و نماز میخواندم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;ناگهان دستی روی شانه ام گذاشته شد ، به من گفتند اگر میخواهی حضرت را ببینی دنبال ما بیا&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;سوار بر مرکب شدیم و در کوه های اطراف گردشی کردیم شب شد دیدم روی کوهی چادری برپاست و روشنایی از آن پیداست نزدیک شدم بعد از اجازه داخل شدم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;دیدم صورتی دلربا و قامتی بلند ، ابروان بهم پیوسته ، خوشخو و بخشنده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;سلام کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;حضرت فرمود: منتظرت بودیم چرا دیر آمدی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;گفتم سیدی و مولای&amp;#8221; من شب و روز منتظر شما بودم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;حضرت فرمود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;سه چیز باعث شده امامتان را نبینید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;1⃣بی رحمی به ضعفاء &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;2⃣قطع رحم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;3⃣دنیا طلبی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;شما اگر رفتارتان را درست کنید ما خودمان می آییم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #99cc00;&quot;&gt;?الفبای مهدویت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #999999;&quot;&gt;امام صادق عليه السّلام فرمودند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #999999;&quot;&gt;همانا براي صاحب الامر غيبتي است (پس) كسي در دوران او دين خود را حفظ كند، مانند كسي است كه خار مغيلان را با دست بتراشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;?کافي، ج 1، ص 335&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;?الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم?&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;clear&quot;&gt; &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/داستان-های-مذهبی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>ا<span style="color: #333399;">حترام على بن جعفر به امام جواد عليه السّلام</span></p>
<p><span style="background-color: #808080; color: #800080;">@بسم الله الرحمن الرحیم@</span></p>
<p> </p>
<p><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">شيخ كلينى (ره) از محمّد بن حسن بن عماد روايت مى‌كند كه گفت: من در حضور على بن جعفر (عموى امام رضا عليه السّلام) در مدينه نشسته بودم، دو سال بود كه در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، نزد او مى‌رفتم و احاديثى را كه از برادرش امام كاظم عليه السّلام شنيده بود، مى‌فرمود و من مى‌نوشتم، (و شاگرد او بودم) در اين هنگام ناگاه ديدم ابو جعفر (حضرت جواد عليه السّلام در سنين كودكى) در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر او وارد شد، على بن جعفر [با آن سنّ و سال]تا حضرت جواد عليه السّلام را ديد، شتابان برخاست با پاى برهنه و بدون رداء، به سوى حضرت جواد عليه السّلام رفت و دست او را بوسيد، و احترام شايان به او نمود، حضرت جواد عليه السّلام به او فرمود: «اى عمو بنشين، خدا تو را رحمت كند» .</span></p>
<p><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">على بن جعفر گفت: «اى آقاى من، چگونه بنشينم، با اينكه تو ايستاده‌اى؟» .</span></p>
<p><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">هنگامى كه على بن جعفر (ع) به مجلس درس خود بازگشت، اصحاب و شاگردانش، او را سرزنش كردند و به او گفتند: «تو عموى پدر او (حضرت جواد عليه السّلام) هستى، در عين حال اين گونه در برابر او كوچكى مى‌كنى (و دستش را مى‌بوسى) و. . . ؟» .</span></p>
<p><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">على بن جعفر گفت: ساكت باشيد، آنگاه ريش خود را به دست گرفت و گفت:</span></p>
<p><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">اذا كان اللّه عزّ و جلّ لم يؤهّل هذا الشّيبة، و اهّل هذا الفتى، و وضعه حيث وضعه، انكر فضله، نعوذ باللّٰه ممّا تقولون، بل انا له عبد</span></p>
<p style="padding-right: 30px;"><span style="background-color: #ffffff; color: #99cc00;">: «اگر خداوند اين ريش سفيد را شايستۀ(امامت) ندانست، و اين كودك را شايسته دانست و به او چنان مقامى داد، من فضيلت او را انكار كنم، پناه به خدا از سخن شما، من بندۀ او هستم».</span></p>
<p>1) اصول كافى، ج 1، ص 322<br /><span style="color: #333399;">ما باید علاوه بر محب اهل بیت بودن غرق در ولایت نیز باشیم</span></p>
<p><span style="color: #99cc00;">?الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم?</span></p>
<p> </p>
<h2><a href="http://dastanquran.blogfa.com/post/1711">وصل یار</a></h2>
<div class="postbody">
<div class="postcontent">
<p><br />بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم</p>
<p><span style="color: #99cc00;">علی بن ابراهیم بن مهزیار می گوید: </span><br /><span style="color: #99cc00;">19 سال متوالی به مکه رفتم تا خدمت امام زمان (عج ) تشرف پیدا کنم.</span><br /><span style="color: #99cc00;">سال آخری که آمدم نا امید ودلگیر بودم </span><br /><span style="color: #99cc00;">با خود گفتم دیگر فایده ندارد چقدر منتظر باشم گویا لیاقت ندارم برای زیارت.</span><br /><span style="color: #99cc00;">در همین حال بودم که به من الهام شد برای دیدار سال آینده بیا تا حضرت را ببینی&#8230;</span><br /><span style="color: #99cc00;">سال بیستم فرا رسید&#8221; با دلی پر از امید و عشق کنار کعبه نشستم و نماز میخواندم</span><br /><span style="color: #99cc00;">ناگهان دستی روی شانه ام گذاشته شد ، به من گفتند اگر میخواهی حضرت را ببینی دنبال ما بیا&#8230;</span><br /><span style="color: #99cc00;">سوار بر مرکب شدیم و در کوه های اطراف گردشی کردیم شب شد دیدم روی کوهی چادری برپاست و روشنایی از آن پیداست نزدیک شدم بعد از اجازه داخل شدم </span><br /><span style="color: #99cc00;">دیدم صورتی دلربا و قامتی بلند ، ابروان بهم پیوسته ، خوشخو و بخشنده</span><br /><span style="color: #99cc00;">سلام کردم</span><br /><span style="color: #99cc00;">حضرت فرمود: منتظرت بودیم چرا دیر آمدی؟</span><br /><span style="color: #99cc00;">گفتم سیدی و مولای&#8221; من شب و روز منتظر شما بودم </span><br /><span style="color: #99cc00;">حضرت فرمود:</span><br /><span style="color: #99cc00;">سه چیز باعث شده امامتان را نبینید:</span><br /><span style="color: #99cc00;">1⃣بی رحمی به ضعفاء </span><br /><span style="color: #99cc00;">2⃣قطع رحم</span><br /><span style="color: #99cc00;">3⃣دنیا طلبی </span><br /><span style="color: #99cc00;">شما اگر رفتارتان را درست کنید ما خودمان می آییم.</span></p>
<p><span style="color: #99cc00;">?الفبای مهدویت</span><br /><span style="color: #999999;">امام صادق عليه السّلام فرمودند:</span><br /><span style="color: #999999;">همانا براي صاحب الامر غيبتي است (پس) كسي در دوران او دين خود را حفظ كند، مانند كسي است كه خار مغيلان را با دست بتراشد.</span></p>
<p>?کافي، ج 1، ص 335</p>
<p><span style="color: #ff00ff;">?الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم?</span></p>
<div class="clear"> </div>
</div><br />
</div>
<p></p><p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/داستان-های-مذهبی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/داستان-های-مذهبی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1405495</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># فردایی روشن......#</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/فردایی-روشن</link>
			<pubDate>13:41:00 +0330 شنبه، 13 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1405491@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_.jpg&quot; width=&quot;301&quot; height=&quot;282&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: verdana, geneva; font-size: 18pt; background-color: #333333; color: #ff00ff;&quot;&gt;هرگز از آنچه واقعا می خواهید انجام دهید دست برندارید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: verdana, geneva; font-size: 18pt; background-color: #333333; color: #ff00ff;&quot;&gt;فردی که رویاهای بزرگ دارد قدرتمند تر از فردی است که تمام واقعیت ها را می داند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/فردایی-روشن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_.jpg" width="301" height="282" /></p>
<p><span style="font-family: verdana, geneva; font-size: 18pt; background-color: #333333; color: #ff00ff;">هرگز از آنچه واقعا می خواهید انجام دهید دست برندارید.</span><br /><span style="font-family: verdana, geneva; font-size: 18pt; background-color: #333333; color: #ff00ff;">فردی که رویاهای بزرگ دارد قدرتمند تر از فردی است که تمام واقعیت ها را می داند.</span></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/فردایی-روشن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/فردایی-روشن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1405491</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># حجاب فاطمی #</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-26</link>
			<pubDate>11:10:00 +0330 پنجشنبه، 11 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1401233@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/p8bz_1474252766170222.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;750&quot; height=&quot;750&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همینم &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;br /&gt;نه چشمآטּ آبــﮯ دارم&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;نه کفشهآﮮ پآشنه بلند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه کتآنـﮯ مـﮯ پوشم روی چمن هآ غلت میزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشوه ریختن رآ خوب یادم نداده اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتـﮯ از کنارم رد میشوﮮ بوﮮ ادکلنم مستت نمیکند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگرآטּ پآک شدטּ رژ لب و ریملم نیستم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لآک نآخن هآیم از هزآر مترﮮ داد نمیزند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گآهـﮯ از فرط غصّه بلند دآد میزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدآیـــــــــــــــم رآ بآ تمآم دنیآ عوض نمیکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعضـﮯ آدم هآﮮ اطرافم رآ هم بآ تمآم دنیآ عوض نمیکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبهآ پآیه پرسه زدن در خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلد نیستم تآ صبح پآﮮ گوشـﮯ پچ پچ کنم و بگویم دوستت دآرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتـﮯ حتـﮯ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به تعدآد حروف دوستت دآرم هم ، دوستت ندآرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولـﮯ اگر بگویم دوستت دآرم ،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست دآشتنم حد ومرزﮮ ندآرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خآلصآنه همینم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-26&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/p8bz_1474252766170222.jpg" alt="" width="750" height="750" /></p>
<p>من همینم &#8230;</p>
<p> <br />نه چشمآטּ آبــﮯ دارم<br /> </p>
<p><br />نه کفشهآﮮ پآشنه بلند</p>
<p>همیشه کتآنـﮯ مـﮯ پوشم روی چمن هآ غلت میزنم</p>
<p>عشوه ریختن رآ خوب یادم نداده اند</p>
<p>وقتـﮯ از کنارم رد میشوﮮ بوﮮ ادکلنم مستت نمیکند</p>
<p>نگرآטּ پآک شدטּ رژ لب و ریملم نیستم</p>
<p>لآک نآخن هآیم از هزآر مترﮮ داد نمیزند</p>
<p>گآهـﮯ از فرط غصّه بلند دآد میزنم</p>
<p>خدآیـــــــــــــــم رآ بآ تمآم دنیآ عوض نمیکنم</p>
<p>و بعضـﮯ آدم هآﮮ اطرافم رآ هم بآ تمآم دنیآ عوض نمیکنم</p>
<p>شبهآ پآیه پرسه زدن در خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستم</p>
<p>بلد نیستم تآ صبح پآﮮ گوشـﮯ پچ پچ کنم و بگویم دوستت دآرم</p>
<p>وقتـﮯ حتـﮯ</p>
<p>به تعدآد حروف دوستت دآرم هم ، دوستت ندآرم</p>
<p>ولـﮯ اگر بگویم دوستت دآرم ،</p>
<p>دوست دآشتنم حد ومرزﮮ ندآرد</p>
<p>من خآلصآنه همینم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-26">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/حجاب-فاطمی-26#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1401233</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title># دلنوشته امام زمان عج #</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/دلنوشته-امام-زمان-عج-3</link>
			<pubDate>11:06:00 +0330 پنجشنبه، 11 آذر 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1401232@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_-_-_-_-_-1-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;562&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div id=&quot;attachment_393644&quot; class=&quot;wp-caption aligncenter&quot;&gt;
&lt;h4 class=&quot;wp-caption-text&quot;&gt;دلنوشته ای بسیار زیبا به امام زمان&lt;/h4&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;با تمام جهل ومستی تصمیم گرفته‌ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام توروزگار را آغاز کنم.هنوز در نخستین صفحات آن مانده‌ام و مطلبی برای نوشتن ندارم.تا پایان نوشتن انتظارت می‌کشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی‌اش ایمان می‌آورد….&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*اللهم عجل لولیک الفرج*&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند …&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برای چه ؟ برای که ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینان منتظرند تا  بهار شود ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتظار …&lt;/p&gt;
&lt;h3&gt;دلنوشته ای بسیار زیبا به &lt;a title=&quot;امام زمان&quot; href=&quot;https://persianv.com/ahkam/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86.html/&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;noopener noreferrer&quot;&gt;امام زمان &lt;/a&gt;امام دوازدهم&lt;/h3&gt;
&lt;p&gt;سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کجایی ای  ربیع الأنام و نضره الأیام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند …&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را …&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در آن به جای سفره ، “سجاده ای” می انداختیم به گستردگی زمین…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و”ستاره ای” از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و “ساعتی” برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و “سدر” را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و “سیصد و سیزده سرباز” و “سلاحی” به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم ” شاهِراً‌ سَیْفی ،  مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَهَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی ” و با شمیشر آخته  ، و نیزه برهنه ،  پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم.و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا “سرمه” کشد چشمانمان را به وصال دیدارش… و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_-_-_-_-_-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/دلنوشته-امام-زمان-عج-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_-_-_-_-_-1-1.jpg" alt="" width="600" height="562" /></p>
<div id="attachment_393644" class="wp-caption aligncenter">
<h4 class="wp-caption-text">دلنوشته ای بسیار زیبا به امام زمان</h4>
</div>
<p>با تمام جهل ومستی تصمیم گرفته‌ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام توروزگار را آغاز کنم.هنوز در نخستین صفحات آن مانده‌ام و مطلبی برای نوشتن ندارم.تا پایان نوشتن انتظارت می‌کشم.</p>
<p>دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی‌اش ایمان می‌آورد….</p>
<p>*اللهم عجل لولیک الفرج*</p>
<p>کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند …</p>
<p>و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند</p>
<p>مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن…</p>
<p>اما برای چه ؟ برای که ؟</p>
<p>اینان منتظرند تا  بهار شود ؟</p>
<p>سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم…</p>
<p>انتظار …</p>
<h3>دلنوشته ای بسیار زیبا به <a title="امام زمان" href="https://persianv.com/ahkam/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86.html/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">امام زمان </a>امام دوازدهم</h3>
<p>سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!</p>
<p>و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!</p>
<p>کجایی ای  ربیع الأنام و نضره الأیام</p>
<p>نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند …</p>
<p>وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.</p>
<p>ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را …</p>
<p>و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم</p>
<p>و در آن به جای سفره ، “سجاده ای” می انداختیم به گستردگی زمین…</p>
<p>و”ستاره ای” از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو…</p>
<p>و “ساعتی” برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت</p>
<p>و “سدر” را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!</p>
<p>و “سیصد و سیزده سرباز” و “سلاحی” به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم ” شاهِراً‌ سَیْفی ،  مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَهَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی ” و با شمیشر آخته  ، و نیزه برهنه ،  پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم.و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا “سرمه” کشد چشمانمان را به وصال دیدارش… و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی…</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/_-_-_-_-_-_-_-_-1.jpg" alt="" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/دلنوشته-امام-زمان-عج-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/دلنوشته-امام-زمان-عج-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1401232</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>سخنرانی</title>
			<link>https://ostoreh.kowsarblog.ir/سخنرانی-34</link>
			<pubDate>13:55:00 +0330 پنجشنبه، 20 آبان 1400</pubDate>			<dc:creator>اسما انوری اصل</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">سخنرانی حاج اقا حسینی قمی درباره مرگ</category>			<guid isPermaLink="false">1384699@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;video style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; controls=&quot;controls&quot; width=&quot;690&quot; height=&quot;345&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/6f4e13dc588148d654a22a6c37f27e1131997970-480p.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ostoreh.kowsarblog.ir/سخنرانی-34&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><video style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" controls="controls" width="690" height="345"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/ostoreh/quick-uploads/6f4e13dc588148d654a22a6c37f27e1131997970-480p.mp4" type="video/mp4" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ostoreh.kowsarblog.ir/سخنرانی-34">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ostoreh.kowsarblog.ir/سخنرانی-34#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ostoreh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1384699</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
